اسكندر بيگ تركمان
463
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
بيشههاى گيلان رسانيده مختفى شد مجملا تفرقه و آشوب در شهر پديد آمده شهر را خالى گذاشته بودند و از لاهيجان كس نزد فرهاد خان فرستاده او را از فتح لاهيجان خبر دادند و قورچى باشى لشكريانرا از نهب و غارت منع نموده باستمالت رعيت پرداخت مردم شهر يك يك و دو دو جمع شدند فرهاد خان اگر چه از سبقت قورچيان و از فتح لاهيجان آزرده گرديد زيرا كه ميخواست اين فتح بسعى او تيسير پذيرد اما ظاهرا اظهار بشاشت و خرمى كرده عليخان را با جمعى ببيه پس فرستاد و چون در خدمت اشرف متعهد نيك و بد او شده بود گوش او را بدرر نصايح ارجمند گرانبار گردانيده در ثبات عهد و ميثاق و رسوخ يكجهتى و اخلاص سفارشات بليغ فرموده مصراع « با سيه دل چه سود گفتن وعظ » و خود متوجه لاهيجان شده بعساكر منصوره ملحق گرديد و حقيقت بعرض اشرف اعلى رسانيده قورچى باشى و قورچيان چند گاه در لاهيجان توقف نموده در تفحص و تجسس ياغيان و خدماتيكه روى ميداد حسب الصلاح دولت قاهره سعى موفور بظهور ميآوردند بعد از آنكه خاطر از مهمات آنجا جمع شد قورچى باشى و قورچيان بقزوين آمدند و فرهاد خان بانتظام مهمات گيلان و استمالت گيلانيان پرداخته لواى عدالت و مملكت دارى مرتفع ساخت و عليخان كه به بيه پس رفت مردم بيه پس همگى بالطبع خواهان او بودند بر سر او جمعيت نموده از امير شاه ملك جدا شدند و امير شاه ملك كه احوال خود را بدين منوال مشاهده نمود چون فتنهء او باعث استخلاص عليخان شده بود به همان اعتماد نموده نزد عليخان آمده و عليخان چاره بجز گرفتن و كشتن او نداشت و تغافل در آن نمودن در نظر مردم مشتبه بعدم اطاعت و اخلاص ميشد او را بقتل آورده سرش را بلاهيجان نزد فرهاد خان فرستاد تا آخر اينسال با فرهاد خان بمدارا سلوك ميكرد اگر چه زياده از يك بار او را نديد اما لوازم خدمتكارى ازو بتقديم ميرسيد در اواخر اين سال كه مهم آن نااعتماد فى الجمله استحكامى يافت همان خبث باطن و نمكحرامى ظاهر ساخت تغيير سلوك داد و در مقام عصيان درآمد تا آنكه دفع فتنهء او بر ذمت همت لازم شد و تتمهء احوال او و طالشه كولى و بوسعيد در قضاياى سال آينده از مساعدت بخت مأمول است . ذكر لشكر كشيدن عبدالله خان بخوارزم و آمدن عبد المؤمن خان پسرش بخراسان و قضايائيكه در اورگنج و خراسان بوقوع پيوست هر چند صادرات احوال سلاطين اوزبك مناسب سياق تاريخ وقايع ايران نيست اما بنابر ارتباط سخن از ايراد آن چاره نبود بالجمله مرقوم قلم بيان گرديده كه ميانهء نور محمد خان بن ابوالمحمد خان والى اورگنج و حاجى محمد خان بن عطا خان پادشاه خوارزم كه از يك طبقهء سلاطين اوزبك اولاد شيبان بن جوجى بن چنگيز خان و بنى اعمام يكديگرند بر سر ولايت نسا منازعه واقع شد نور محمد خان پناه بعبد اللّه خان برده در استرداد ولايت نسا از او استعانت جستهء ولايت مرو را بدينجهت پيشكش